با  وصله  ...  بی آغوش


بابا جون سلام عزیزم ,   همه چی که روبه راهه ؟

می دونم اونجا بهشته,   اما اینجا ته چاهه


به خدا دلم گرفته که بازم برات نوشتم

کاش میومدی می دیدی چه غریبه سرنوشتم


مگه تو خبر نداری که هنوز دارم می سوزم

ته قلب پاره پاره ام ,   الکی وصله می دوزم


مگه تو خبر نداری چه روزایی بی تو دارم

واسه بوسیدن دستات لحظه لحظه بی قرارم


مثل باغبون همیشه  رو سرم سایه می ذاشتی

کاشکی برگردی دوباره...کاشکی باز هوامو داشتی


بابای خوب همیشه م  بابای عزیز خونه م

کاش دوباره بر می داشتی کوه غم رو از رو شونه م


کاش دوباره دخترت رو می گرفتی توی آغوش

با یه لبخند تو بازم غصه هام می شد فراموش


بابایی یه بار دیگه ... مثه اون قدیم قدیما

بگو دخترم کجایی ؟ بگو مینا ... بگو بابا


توی شش سال گذشته... غرق حسرت نگاتم

آرزومه که بشینم  روبه روت بگم فداتم


آرزومه که دوباره... روی ماهتو ببوسم

بی تو شش سال سیاهه تو خودم دارم می پوسم


بابای خوب همیشه م ...بابای عزیز خونه م

کاش دوباره بر می داشتی کوه غم رو از رو شونه م......

***

مینا توکلی ( شقایق )

در  آستانه ی ششمین سالگرد درگذشت پدر مهربانم

22 خرداد 1394

آخرین بروزرسانی (چهارشنبه ، 20 خرداد 1394 ، 15:56)